فجر تا سينــــه ی آفاق شکافت چشم بيدار علی خفته نيافت ناشناسی که به تاريکـــــی شب میبرد شام يتيمان عــــرب پادشاهی که به شب برقع پوش میکشد بار گدايان بر دوش تا نشد پردگــــــــی آن سر جلی نشد افشا که علی بود علــی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:43  توسط احسان
|